زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه هشتم

سلام عزیزم مامان بازم اومد با یه حرفایی که نمیتونه به کسی بگه  اخه همه فکر میکنن خیلی خوش خیاله عزیز دلم من هیچوقت و هیچ ماهی از اومدنت نا امید نبودم حتی اون ماههایی که دیفرلین زده بودم  همیشه امیدوار بودم که امپولا تاریخ مصرف گذشته باشه و تو یواشکی بیای تو دل مامانی این ماه هم نا امید نیستم با اینکه 25 شهریور امپول رو زدم  با این حال حس اومدن تو رو دارم از دیروز تا حالا حالم بدجور بده   به همه نوع بویی حساس شدم   ناهار کوکو سبزی داشتیم   واااااااااااااااای از یادش هم حالم بهم میخوره  تا حالا اینجوری نبودم که واقعا حالت تهوع بهم دست بده  امروز صبح هم سر کار بوی پلاستیک که تموم شدنی نیست بی ...
4 مهر 1391

نامه هفتم

سلام عزیز دلم چند روزی هست که به اینجا سر نزدم دلم واست تنگیده........... بی صبرانه منتظر اومدنتم گلم اما از اتفاقات این چند روزه اول اینکه واسه مامانی یه گوشی خوشمل خریدیم تا بتونه عکس تو رو توش داشته باشه و همش نگات کنه دوم اینکه دیروز رفتم دکتر    فقط رفتم که ازمایشام رو نشون بدم ولی خب متوجه شدم که دکتر از 13 مهر میره امریکا تا یه ماه .... ما هم خیلی شانس اوردیم که زودتر اومدیم.... خلاصه اینکه یه قرص داد که از اواخر مهر شروع میشه  به امید خدا همین ماه شما میای تو دلم  دیگه این قرصا رو هم مصرف نمیکنم..... ولی اگه این ماه نیومدی باید قول بدی که ماه بعد حتما حتما بیای..... بابا خیلی منتظرته...... همش با ام...
3 مهر 1391